گفت‌وگوی مجله خلاقیت با دکتر محمدمهدی روحانی

چگونه نترسیم و سوار قطار وحشت کارآفرینی شویم؟ – قسمت اول

در منطقه‌ای در خیابان سیروس تهران که جزو نقاط محروم شهر محسوب می‌شود، در قالب کسب‌وکاری در حوزه ایجاد مرکز خرید متمرکز برای فرش ماشینی، برندی به نام «سرای ابریشم» ایجاد شده که گذشته از آن که تحولی چشمگیر در فعالیت‌های اقتصادی آن منطقه از تهران به وجود آورده، از آن به عنوان تحولی قابل توجه در بالابردن استاندارد ساخت و عرضه مراکز تجاری کشور یاد می‌شود. با توجه به دستاوردهای پروژه سرای ابریشم در حوزه برندینگ و نیز مشتری‌مداری منطبق بر دانش روز جهان بر آن شدیم تا با دکتر محمدمهدی روحانی مدیرعامل این مجموعه گفت‌وگو کنیم و به بررسی این دستاوردها بپردازیم. علاوه بر این ویژگی‌های یک کارآفرینی بومی و منطبق بر نیازهای جامعه ایرانی در این گفتگو مطرح شده که می‌تواند برای بسیاری از مخاطبان خلاقیت، خواندنی و الهام‌بخش باشد.

 

 

•    بسیاری از کارآفرینان همواره از دغدغه‌ها و سوالاتی صحبت کرده‌اند که از دوران کودکی همراه‌شان بوده و در دوره بزرگسالی در قالب یک فعالیت کارآفرینانه چنین دغدغه‌ای دنبال شده است. این روند برای شما به عنوان یک کارآفرین چگونه بوده است؟

بسم الله الرحمن الرحیم.

علاقه‌مندم شروع صحبتم با قطعه شعری از مولانا باشد که می‌فرماید:
گفت می‌دانی که گرگی خیره‌سر
هست پنهان در نهاد هر بشر
لاجرم جاری‌ست پیکاری سترگ
دائما مابین این انسان و گرگ
زور بازو چاره این گرگ نیست
مرد عاقل لیک داند چاره چیست
در جوانی جان گرگت را بگیر
وای اگر این گرگ گردد با تو پیر
هر که با گرگش مدارا می‌کند
خلق و خوی گرگ پیدا می‌کند…
علت این که آغاز مصاحبه را با این قطعه شعر شروع کردم، به این خاطر است که فکر می‌کنم هدف از خلقت انسان، کمال است و بر هر انسان است که به مرحله کمال خویش برسد. مشخصا در این شعر حضرت مولانا، مسیر کمال‌گرایی از کودکی تشریح شده است. یعنی اگر انسان بخواهد به کمال برسد، حتما باید از کودکی و جوانی آغاز کند و البته اگر هدفی جز رسیدن به کمال در سر باشد، درهای موفقیتی که می‌جوییم به روی انسان باز نخواهد شد. بنده هر روز با خودم در تنش رسیدن به کمال اخلاقی هستم. این را از جهت خودستایی نمی‌گویم؛ ولی واقعا هر شب فکر می‌کنم که چه اشتباهی در طول روز مرتکب شده‌ام و با بررسی آنها تصمیم می‌گیرم اشتباهات گذشته‌ام را تکرار نکنم. در خیلی از تریبون‌ها گفته‌ام که همواره تلاش کرده‌ام دانشجو و دانش‌آموز خوبی باشم. در واقع، بسیار تلاش کرده‌ام که شنونده خیلی خوبی باشم و فکر می‌کنم فلسفه خلقت حضرت حق از این جهت که دو گوش و یک دهان به انسان اعطا کرده این است که انسان، دو برابر چیزی را که می‌گوید، بشنود. بر این اساس به نظرم نقطه آغاز گشودن درهای موفقیت، خواست رسیدن به کمال است و بس.
اگر طبق همه مصاحبه‌ها هم لازم است از خودم و خانواده‌ام بگویم (هر چند که از بیان کلیشه‌ای همواره حذر داشته‌ام) باید اشاره کنم که در خانواده‌ای بزرگ شده‌ام که مذهب و دین‌مداری از جنس واقعی در آن به شدت پررنگ بوده و هست. در خانواده‌مان شش فرزند هستیم (سه دختر و سه پسر) که همگی بهتر از من هستند و من فرزند چهارم این خانواده‌ام. متولد ۱۵ اردیبهشت ۱۳۵۸ در  خیابان ایران (عین‌الدوله سابق) و در منطقه ۱۲ تهران. پدرم تاجر فرش دستباف در بازار تهران بوده‌اند و از بچگی به گونه‌ای تربیت شده‌ایم که هم کار کنیم و هم درس بخوانیم. اصلیت و اهلیت خانواده ما یزدی‌ست و بچه کویر محسوب می‌شویم، هر چند که پدرم هم متولد تهران است. بنده از نوجوانی به پدرم در حوزه کسب‌وکارشان کمک می‌کرده‌ام و این روند تا سنین دانشگاه هم ادامه داشته است. در حال حاضر دانشجوی رشته دکترای مدیریت دانشگاه تهران هستم. در حوزه‌های مدیریت استراتژیک و مدیریت تغییر و تحول از دانشگاه تهران گواهی‌نامه‌های متعددی دریافت کرده‌ام و به عنوان سخنران برتر انگیزشی کشور از دست آقای برایان تریسی تقدیرنامه گرفته‌ام و به نظرم دریافت آن تقدیرنامه از دست برایان تریسی و تمجیدهای ایشان از سخنان من که به زعم ایشان از روی قلب و احساس بیان می‌شد، جزو بزرگ‌ترین افتخارات زندگی‌ام محسوب می‌شود. در حوزه‌های مدیریت همواره تلاش کرده‌ام در همایش‌های گوناگون شرکت کنم و از کتاب و کتابخوانی دور نباشم و شاید بزرگ‌ترین علاقه‌ام در این روزها مطالعه و صحبت‌کردن با افرادی باشد که در زندگی‌شان تجربه و مطالعه بیشتری نسبت به من داشته‌اند. روزانه حدود ۱۶ ساعت درگیر کار و حرفه‌ام هستم و باید نخست از پدر و مادرم تشکر کنم که زحماتی بی‌شائبه برایم کشیدند و بعد از همسر گرانقدرم که در طول این سال‌ها با صبوری و درک بالا همراهم بوده است.

 

interview-2
•    چه مشی و سلوکی در خانواده شما بود که باعث شد دغدغه فعالیت حرفه‌ای در قالب کارآفرینی در شما به وجود آید؟
به نظرم بنیان‌های اصلی افکار آدم‌ها را خانواده‌ها شکل می‌دهند و پایه‌ریزی برای موفقیت یک فرد ابتدا در خانواده رقم می‌خورد. من بزرگ‌ترین درس‌های زندگی خود را نه از فضاهای علمی و آکادمیک که از پدرم آموخته‌ام. پدر ما محضر سختکوشی و کار گروهی و وفای به عهد است و بالاترین تعبیری که در جمع خانواده‌مان از ایشان داریم این است که ایشان را مرد روزهای سخت می‌دانیم. در مورد ایشان همیشه می‌گویم مردی‌ست که خستگی را خسته کرده (بغض می‌کند) هر وقت از پدرم صحبت می‌کنم، قادر نیستم احساسات خود را پنهان کنم و ناخودآگاه چشمانم نمناک می‌شوند.
من اتفاقا برعکس کلیشه‌ای که وجود دارد در خانواده ثروتمندی متولد شده‌ام؛ به گونه‌ای که در سنین کودکی اصلا از نظر مالی در مضیقه نبوده‌ایم. این که می‌گویم به لحاظ مالی در مضیقه نبوده‌ایم به این معنا نیست که در منزل ما همیشه رفاه کامل برقرار بوده. بلکه منظورم این است که پدرم شرایط رفاه را همیشه برای‌مان آماده کرده بود؛ اما در عین حال ما علاوه بر درس، بسیار کار می‌کردیم و این شانس بزرگ را داشته‌ایم که تا به امروز پدرم همچون یک آینه عملکردمان را بررسی کند. دقت نظر فوق‌العاده ایشان در شناخت افراد باعث شده که من هم از تشخیصی قوی در شخصیت‌شناسی افراد برخوردار باشم و این ویژگی در خود را ناشی از آموزه‌هایی می‌دانم که در حوزه ارتباطات با آدم‌ها و مشتریان از ایشان آموخته‌ام. بر این اساس معتقدم بزرگ‌ترین معلم زندگی همه اعضای خانواده ما پدرم بوده است. بارها اساتید بزرگ دانشگاه را در حوزه‎های کارآفرینی و مدیریت و بازاریابی و ارتباط با مشتری با پدرم مقایسه کرده‌ام و ضمن احترام به تک‌تک آن اساتید، معتقدم ریشه‌های این آموزه‌ها در پدرم عمیق‌تر است. مدیریت بر زندگی و کسب‌وکار را نخست ایشان به من آموخت و البته رفتارشان و سخت‌کوشی‌شان در کسب‌وکار روی همه فرزندان‌شان از جمله بنده بسیار موثر بوده است. الگوی بنده و برادرانم در کسب‌وکار، اول از همه پدرمان است و اگر الان گرایش به کارآفرینی داریم به خاطر آموزه‌های ایشان به ماست که در سال‌های اخیر با دانش آکادمیکی هم که دریافت کرده‌ایم، تقویت شده است. یادمان باشد در کشور ما افراد زیادی با تحصیلات عالیه وجود دارند که نمی‌توانند یک کسب‌وکار را راه‌اندازی کنند. باید پی‌گیر علت این مساله شویم که چرا یک تحصیلکرده رشته دکترای مدیریت کسب‌وکار نمی‌تواند یک کسب‌وکار کوچک راه بیندازد و صرفا در حوزه کلام موفق است و وقتی کار به عمل و اجرا می‌رسد و به قول دارن هاردی، سفر با قطار وحشت کارآفرینی آغاز می‌شود، اینان بازمی‌مانند و نمی‌توانند مسافر قطار وحشت کارآفرینی باشند. این دقیقا همان بخش عملگرایی در حوزه کسب‌وکار است. وقتی سرگذشت رهبران موفق کسب‌وکار در دنیا را می‌خوانم متوجه می‌شوم انسان‌هایی بسیار عملگرا بوده‌اند و فارغ از شعارهای بزرگ، قدم‌هایی استوار و کوچک و مداوم داشته‌اند. قدمای بازار و کسب‌وکار در کشور ما، نان ارزان خورده‌اند ولی حرف ارزان نزده‌اند. پدرم همواره به ما با بیانی ضرب‌المثل‌وار می‌گفت: «بار زیاد، خر را می‌کُشد و باریکلا مرد را.» این بیان متفاوتی‌ست از این سخن در کسب‌وکار که باید قدم‌ها کوچک و مداوم باشند و از روی غرور، توقف و وقفه‌ای صورت نگیرد تا این قدم‌ها به خلق اثرمرکبی از موفقیت در زندگی منجر شود.
•    بزرگ‌ترین ویژگی کارآفرینانه پدرتان که به عنوان الگویی بزرگ در فعالیت کاری برای‌تان مطرح بوده، چیست؟
به نظرم پدر من یک رهبر سازمانی بزرگ در خانواده ماست. شاید بتوان گفت ایشان ژن سخت‌کوشی و موفقیت و حمله به ترس‌های زندگی را به ما آموخته است. معتقدم در حوزه‌های مدیریت و کسب‌وکار، تکنیک‌ها درست مثل هم هستند. یعنی شما اگر مدرسه اقتصادی هاروارد هم درس بخوانید، تکنیک‌هایی که می‌آموزید زیاد متفاوت نخواهد بود و این فقط تاکتیک‌ها هستند که متفاوتند. من کلیدواژه‌های موفقیت و کسب‌وکار را از خانواده‌ام آموخته‌ام و البته فضای سخت‌کوشی ۸-۷ سال گذشته در زندگی‌ام، آموزه‌های پدرم را بیش از پیش در من متبلور کرده و باعث شده در سخت‌ترین لحظات زندگی، حضور ایشان قوت قلب من باشد.