بعداز ظهر جمعه بود، به قصد خرید به بازار بزرگ می رفتم. می خواستم برای آشپزخانه ی مادرم فرش کوچکی بخرم. همچنان که در مترو نشسته بودم به اطرافیانم نگاه می کردم. مدت ها بود که به جز سرک کشیدن در گوشی و موسیقی گوش دادن در مسیرهای روزمره کاری نکرده بودم. به ایستگاه پانزده خرداد که رسیدم، پیاده شدم. مدت ها بود تبلیغ تلویزیونی خاصی با شعار ” این شمش منحصر به فرش است” ذهنم را درگیر خودش کرده بود. می خواستم به نیت مادرم شانسم را امتحان کنم. از ایستگاه که بیرون آمدم، پیرمردی خوابیده روی پیاده رو توجه ام را به خودش جلب کرد. نزدیک شدم. ماه ها شاید سال ها بود که توجهی به مردم خیابان نمی کردم. بیدارش کردم. “پدر جان گرسنه ای؟” کم کم با صدای من بیدار شد. آن روز حس خاصی داشتم. می خواستم فقط محبت کنم. ” پدر جان گرسنه ای؟ چیزی برات بخرم بخوری؟” با حالت تأثرباری تلاش برای نشستن می کرد. بالاخره نشست. کمی با او صحبت کردم. برایش کیک و آب پرتقال خریدم و آوردم. وقتی که داشت با ولع بسیار کیک را می جوید، بیشتر به چهره اش دقت کردم و متوجه شدم چندان هم پیر نیست. بعد از اینکه خوردنش تمام شد از او پرسیدم “چند سالت است؟” جواب داد “نزدیک سی و چار”.  باور نمی کردم. من تصور کرده بودم حداقل پنجاه سال دارد. فقط اعتیاد می توانست آن گونه پیرش کند. می گفت وقتی که ده سال پیش بیکار شد، زنش طلاق گرفت و بعد هم به اعتیاد روی آورد. دلم پر از درد شده بود. اعتیاد دردی است که خیلی ها را بیچاره کرده است و می کند. دلیل اعتیادش بیکاری بود. بعد از اینکه حدود یک ساعت با هم حرف زدیم مبلغ پولی به او دادم، خداحافظی کردم و به سمت مقصدم پیش رفتم. از دیدن ساختمان سرای ابریشم لبخندی روی لب هایم نشست. یاد بناهای سلجوقی افتادم. افتخار و غرور ایرانی بودنم مرا مشعوف می کرد. وارد شدم، مکان بزرگی بود و شلوغ. مغازه های پر از فرش های رنگارنگ. بی اختیار یاد آن مرد افتادم که روی زمین می خوابید. گفتم چه خوب است که در این جا تعداد زیادی مشغول به کار هستند، لااقل بیکاری باعث اعتیاد این عده نمی شود. ایجاد فرصت های شغلی در چنین مکان هایی می تواند در مبارزه با اعتیاد و آوارگی آدم های زیادی کمک کند. فکری به ذهنم خطور کرد. به سمت یک مغازه رفتم و دو تا فرش خریدم. سریعاً برگشتم، به ایستگاه مترو که رسیدم، اثری از مرد جوان ندیدم به جز پوست کیک و آب پرتقال. رفته بود با پول من برای خودش مواد مخدر بخرد. یاد جمله ی مادرم افتادم که می گفت ” ماهی دست کسی نده بلکه ماهیگیری یادش بده”.